حیاتِ پرماجرای یحیی دولت‌آبادی؛ از تکفیر در اصفهان تا مخالفت با انقراض قاجاریه و خانه‌نشینی

حیاتِ پرماجرای یحیی دولت‌آبادی؛ از تکفیر در اصفهان تا مخالفت با انقراض قاجاریه و خانه‌نشینی

سیدیحیی دولت‌آبادی از چهره‌های کلیدی و پرنوسان تاریخ معاصر ایران بود؛ مصلحی که در تلاطم دوران مشروطه، از پیشگامان آموزش نوین و روزگار مدرن به شمار می‌رفت، اما پیشینه عقیدتی و تلاش‌های مداومش برای میانجی‌گری سیاسی، او را در کانون اتهام و انزوا قرار داد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، سیدیحیی دولت‌آبادی (زاده ۱۷ رجب ۱۲۷۹ قمری / ۸ ژانویه ۱۸۶۳ در دولت‌آباد، نزدیک اصفهان؛ درگذشته ۴ آبان ۱۳۱۸ شمسی / ۲۶ اکتبر ۱۹۳۹ در تهران)، از چهره‌های برجسته عرصه آموزش، فعالان سیاسی و خاطره‌نویسان دوره مشروطه و پس از آن بود.

یحیی دومین فرزند از پنج پسر خانواده‌ای ثروتمند از روحانیان زمین‌دار بود. پدرش، حاج سید میرزا هادی دولت‌آبادی، مجتهدی بانفوذ در منطقه و رهبر شاخه مخفی ازلیِ بابیه در ایران بود.

تحصیلات نامنظم او در مکتب‌خانه‌های سنتی قرآن، تأثیری منفی بر ذهن یحیی جوان گذاشت. این برداشت منفی بعدها در مدرسه صدر اصفهان و سپس در مدرسه معتمدالدوله در نجف، جایی که در سال ۱۲۹۰ قمری / ۱۸۷۳ میلادی به پدرش پیوست، تقویت شد. اقامت در نجف نیز بیزاری او را از فضای محافظه‌کارانه روحانیت و همرنگی خفقان‌آور حاکم بر آن افزایش داد. (دولت‌آبادی، حیات یحیی، جلد اول، صص. ۱۱–۱۸ و ۲۸–۳۴)

پس از بازگشت خانواده به اصفهان در سال ۱۲۹۴ قمری / ۱۸۷۷ میلادی، یحیی شاهد مشارکت پدرش در کشمکشی بسیار پیچیده برای تسلط بر شهر بود. در یک سوی این منازعه، برخی از روحانیان بانفوذ، به‌ویژه محمدباقر نجفی اصفهانی و پسرش محمدتقی، مشهور به آقانجفی، قرار داشتند و در سوی دیگر، شاهزاده حاکم و قدرتمند اصفهان، مسعودمیرزا ظل‌السلطان، ایستاده بود. (دولت‌آبادی، حیات یحیی، جلد اول، صص. ۳۷–۴۴)

میرزا هادی که جاه‌طلب بود و وابستگی‌اش به بابیه را نمی‌شد با هیچ میزان از تقیه پنهان کرد، توانست در اصفهان پایگاه مردمی ایجاد کند. او در آغاز، از حمایت ضمنی ظل‌السلطان برخوردار بود؛ شاهزاده امیدوار بود از این طریق سلطه نجفی بر شهر را تضعیف کند. اما اندکی بعد، نجفی میرزا هادی را به بدعت‌گذاری در دین متهم کرد. این اتفاق به ظل‌السلطان فرصت داد تا نقشه‌های خود برای تصاحب زمین‌های پدر یحیی را عملی کند.

پس از آن‌که روحانیان او را تکفیر کردند، یحیی یک سال و نیم به‌ صورت خودخواسته در تهران و مشهد در تبعید زندگی کرد. او در سال ۱۲۹۹ قمری / ۱۸۸۲ میلادی به اصفهان بازگشت و با اهل ادب و فرهنگ شهر معاشرت کرد.

یحیی که در نتیجه این تحولات به فردی مطرود تبدیل شده بود، هرچه بیشتر احساس می‌کرد اقامتش در اصفهان خطرناک است؛ این وضعیت با وجود تلاش‌هایش برای فاصله گرفتن از جناح رقیب بهایی در میان بابیان ادامه داشت. او در طول زندگی سیاسی خود، پیوسته با رهبران تبعیدی این جناح مخالفت می‌کرد.

پس از آن‌که روحانیان او را تکفیر کردند، یحیی یک سال و نیم به‌ صورت خودخواسته در تهران و مشهد در تبعید زندگی کرد. او در سال ۱۲۹۹ قمری / ۱۸۸۲ میلادی به اصفهان بازگشت و با اهل ادب و فرهنگ شهر معاشرت کرد.

ملاقات با شیخ محمد منشادی یزدی، واعظ زاهد بابی، بر او تأثیر گذاشت. این دیدار همچنین بر دو تن دیگر از چهره‌هایی که بعدها از طرفداران انقلاب مشروطه شدند، یعنی نصرالله بهشتی، مشهور به ملک‌المتکلمین، و جمال‌الدین واعظ اصفهانی، اثر گذاشت.

یحیی همچنین تحت تأثیر میرزا آقاخان کرمانی قرار گرفت که در آن زمان از زادگاهش گریخته و به اصفهان پناه آورده بود. گرایش فکری و شیوه سخنوری آقاخان، که اندیشه‌های نوگرایانه را با تفکرات باطنی درهم می‌آمیخت، برای یحییِ پذیرای افکار تازه الگویی شد. (حیات یحیی، جلد اول، صص. ۶۸–۶۲)

پس از اتهام‌زنی‌های تازه، که بخشی از آن‌ها در نتیجه سرپیچی‌های مکرر او از روحانیان و ظل‌السلطان شکل گرفته بود، میرزا یحیی برای دومین بار از اصفهان تبعید شد. این تبعید از سال ۱۳۰۳ قمری / ۱۸۸۶ میلادی تا ۱۳۰۶ قمری / ۱۸۸۸ میلادی ادامه داشت.

او مدت کوتاهی به حلب رفت و سپس به عتبات بازگشت. در آن‌جا حدود یک سال، گاه در درس‌های فقه میرزا حسن شیرازی شرکت می‌کرد. پس از آن، از راه اسکندریه و قاهره عازم حج شد.

یحیی در سال ۱۳۰۴ قمری / ۱۸۸۷ میلادی تا بوشهر بازگشت، اما خبر آزار و تعقیب تازه بابیان در اصفهان او را واداشت به عتبات بازگردد؛ جایی که امنیت بیشتری داشت. سرانجام در سال ۱۳۰۶ قمری / ۱۸۸۸ میلادی دوباره به اصفهان رفت، ولی نتوانست در آن‌جا بماند.

به فرمان ناصرالدین‌شاه قاجار، یحیی و پدرش در تهران ساکن شدند و در آن‌جا از حمایت میرزا علی‌اصغرخان امین‌السلطان، وزیر وقت، برخوردار شدند. (حیات یحیی، جلد اول، صص. ۹۰–۶۹، ۱۱۲–۱۱۱ و ۱۱۹–۱۱۸)

فعالیت‌های آموزشی و اصلاحات فرهنگی

یحیی در تهران به آموزش خوش‌نویسی به اعضای خاندان‌های اشرافی می‌پرداخت. او هم‌زمان در درس‌های فقیه نامدار، میرزا حسن آشتیانی، شرکت می‌کرد؛ احتمالاً برای آن‌که سوءظن‌ها درباره گرایش‌های بابی او را کاهش دهد. این حضور به او فرصت داد تا در دوران آشفتگی سیاسی، از نزدیک شاهد افزایش قدرت روحانیان باشد.

او هنگام اعتراض به امتیاز انحصاری تنباکو، موسوم به رژی، در سال‌های ۱۳۰۹ تا ۱۳۱۱ قمری / ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۲ میلادی، در تهران حضور داشت و شاهد بود که جمعیتی خشمگین برای مدتی کوتاه به ارگ سلطنتی یورش بردند.

انزوای اجتماعی‌ای که به دلیل ارتباط یحیی با بابیه بر او تحمیل شده بود، سرانجام در دوران سلطنت مظفرالدین‌شاه (۱۲۱۳ تا ۱۳۲۴ قمری / ۱۸۹۶ تا ۱۹۰۶ میلادی) پایان یافت.

در همین دوره، علاقه یحیی به اندیشه‌های نظری او را به محضر میرزا ابوالحسن جلوه، برجسته‌ترین فیلسوف زمان خود، کشاند. بااین‌حال، هیچ‌یک از این فعالیت‌ها نتوانست بحران اخلاقی و فکری او را در آن دوران برطرف کند. آزار و اذیت‌های فزاینده، مصادرهٔ املاک خانوادگی و کاهش درآمد، این بحران را تشدید می‌کرد. (حیات یحیی، جلد اول، صص. ۱۰۸–۱۲۲)

انزوای اجتماعی‌ای که به دلیل ارتباط یحیی با بابیه بر او تحمیل شده بود، سرانجام در دوران سلطنت مظفرالدین‌شاه (۱۲۱۳ تا ۱۳۲۴ قمری / ۱۸۹۶ تا ۱۹۰۶ میلادی) پایان یافت. در سال ۱۳۱۴ قمری / ۱۸۹۷ میلادی، میرزا علی‌خان امین‌الدوله، که گرایش‌های اصلاح‌طلبانه داشت، به مقام وزارت رسید. این تحول یحیی را تشویق کرد تا بکوشد مسیر فکری پدرش را تغییر دهد و به گفته خودش، او را متقاعد کند که «با مقتضیات زمان هماهنگ شود و در مسیر اقدامات اساسی برای پیشرفت، توسعه و آزادی کشور گام بردارد». (حیات یحیی، جلد اول، صص. ۱۷۷–۱۷۶)

اگرچه یحیی همچنان به محافل روحانی تعلق داشت، در دهه بعد تأسیس مدارس غیردینی و گسترش آموزش نوین به محور فعالیت‌هایش تبدیل شد؛ دوره‌ای که شاید پربارترین مرحله زندگی حرفه‌ای او بود.

امین‌الدوله در سال ۱۳۱۵ قمری / ۱۸۹۸ میلادی، او را به عضویت انجمن معارف منصوب کرد. یحیی به‌ عنوان یکی از اعضای بنیان‌گذار این انجمن، از توانایی‌های خلاقانه و مهارت خود در پیشبرد امور بهره گرفت و با محمودخان احتشام‌السلطنه، اشراف‌زاده‌ای جسور اما تندخو، میرزا حسن رشدیه، اصلاح‌طلبی مصمم و سازش‌ناپذیر، و دیگران همکاری کرد.

دولت‌آبادی ممکن است در خاطراتش دستاوردهای خود را بیش از اندازه برجسته کرده و از رقبایش با سخت‌گیری فراوان انتقاد کرده باشد؛ بااین‌حال، باید پشتکار او را در تأسیس مدارس جدید و تدوین نخستین کتاب‌های درسی ابتدایی و برنامه‌های آموزشی به رسمیت شناخت.

احتشام‌السلطنه او را همکار صادق و متعهدی توصیف کرده است که با وجود این ویژگی‌ها، از «خودخواهی مفرط و خودپسندی بیش از اندازه» رنج می‌برد. (خاطرات احتشام‌السلطنه، ص. ۵۲۹)

یحیی در سال ۱۳۱۶ قمری / ۱۸۹۹ میلادی، مدرسه «متبرکه سادات» را تأسیس کرد. این مدرسه به آموزش فرزندان سادات فقیر اختصاص داشت؛ یعنی کسانی که خود را از نسل پیامبر اسلام، محمد، می‌دانستند.

او با ترویج آموزش نوین برای این گروه، نه‌تنها با دانش‌اندوزی سنتی و پیچیده مقابله می‌کرد، بلکه می‌کوشید دانش‌آموزان را به گروهی اجتماعی تبدیل کند که توان رقابت با طلاب آموزش‌دیده در مدارس سنتی دینی را داشته باشند.

دولت‌آبادی همچنین تا حدی در تأسیس دست‌کم سه مدرسه دیگر، به نام‌های ادب، کمالیه و دانش، نقش داشت؛ اما مشارکت در این فعالیت‌ها به اختلافات شخصی انجامید و منابع مالی او را تحلیل برد. (حیات یحیی، جلد اول، صص. ۱۷۸–۲۰۴ و ۲۳۷–۲۶۷)

نقش دولت‌آبادی در انقلاب مشروطه

رویدادهای منتهی به انقلاب مشروطه، در فاصله سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ [۱۲۸۵ تا ۱۲۸۹ خورشیدی] میلادی، فصل تازه‌ای در زندگی یحیی دولت‌آبادی و برادر کوچک‌ترش، علی‌محمد، گشود.

آن‌ها از اعضای اولیه حلقه‌ای کوچک اما بانفوذ از انقلابیون با گرایش ازلی بودند که جمال‌الدین اصفهانی و ملک‌المتکلمین نیز در آن حضور داشتند.

یحیی در همین دوره با شمس‌الدین‌بیگ، سفیر اصلاح‌طلب عثمانی، روابط دوستانه برقرار کرد و امیدوار بود بتواند حمایت او را از مشروطه‌خواهی در ایران جلب کند.

دولت‌آبادی نخستین کسی بود که خواسته‌ای کلی با عنوان «اصلاح در همه امور» را به فهرست مطالبات روحانیان افزود؛ فهرستی که در ابتدا عمدتاً شامل درخواست‌هایی معمول و محدود بود.

در جریان تحصن و اعتراض مهم روحانیان در حرم شاه عبدالعظیم که سرانجام به صدور فرمان مشروطه در سال ۱۳۲۴ قمری / ۱۹۰۶ میلادی [۱۲۸۵ خورشیدی] انجامید، دولت‌آبادی میان جناح اصلاح‌طلب به رهبری سیدعبدالله بهبهانی و دولت عین‌الدوله نقش میانجی سیاسی را ایفا کرد.

براساس روایت خود او از آن رویدادها، دولت‌آبادی نخستین کسی بود که خواسته‌ای کلی با عنوان «اصلاح در همه امور» را به فهرست مطالبات روحانیان افزود؛ فهرستی که در ابتدا عمدتاً شامل درخواست‌هایی معمول و محدود بود.

این خواسته به‌زودی به‌وسیله او و همکارانش در قالب درخواست تأسیس «دیوان عدالت» و «مشورت‌خانه ملی» برای اجرای «قانون مساوات» در سراسر ایران مطرح شد. (حیات یحیی، جلد دوم، صص. ۲۴–۲۲)

البته هیچ‌یک از این ایده‌ها در محافل مخالف حکومت در آن زمان کاملاً تازه نبود.

با وجود حمایت پرشور دولت‌آبادی از مشروطه‌خواهی، پیشینه بابی او جایگاه عمومی‌اش را تضعیف می‌کرد؛ به‌ گونه‌ای که تقریباً از محافل روحانیان برجسته مشروطه‌خواه، ازجمله بهبهانی و سید محمد طباطبایی، طرد شد.

امیدهای او برای همکاری نزدیک با اشراف اصلاح‌طلبی چون احتشام‌السلطنه و مهدی‌قلی‌خان مخبرالسلطنه، به‌ منظور مقابله با مخالفان سلطنت مشروطه، نیز نتایج محدودی داشت. احتمالاً همین بدنامی ناشی از وابستگی به بابیه مانع از آن شد که او و هم‌فکرانش به نمایندگی نخستین مجلس شورای ملی انتخاب شوند.

دولت‌آبادی برای تقویت موقعیت سیاسی خود حتی کوشید اختلافات قدیمی‌اش را با شیخ فضل‌الله نوری، مخالف سرسخت بهبهانی و رهبر بعدی روحانیان ضد مشروطه، برطرف کند. بااین‌حال، این ناکامی‌ها از شور انقلابی او نکاست.

در سال ۱۳۲۵ قمری / ۱۹۰۷ میلادی، هنگامی که فعالیت انجمن‌ها به اوج رسیده بود، دولت‌آبادی به تشکیل «انجمن مرکزی اصناف» در بازار تهران کمک کرد. اعضای این انجمن از میان افرادی انتخاب می‌شدند که به پدر او وفادار بودند.

او به‌ عنوان راهنما و سخن‌گوی انجمن، تا میانه سال ۱۳۲۶ قمری / ۱۹۰۸ میلادی چنان به جناح رادیکال مشروطه‌خواهان نزدیک شده بود که محمدعلی‌شاه او را یکی از هشت فعال ضدسلطنت در مجلس و انجمن‌ها معرفی کرد.

مشارکت دولت‌آبادی در کمیسیون دفاع، که مسئولیت جذب نیروهای شبه‌نظامی انجمن‌ها برای دفاع از مجلس را برعهده داشت، ظن شاه به او را بیشتر کرد.

بااین‌حال، احتیاط شخصی‌اش باعث شد شب پیش از کودتای ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸ میلادی، برابر با ۲۳ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ قمری [۲ تیر ۱۲۸۷]، از خطر نجات یابد. در آن شب مجلس به توپ بسته شد و شماری از دوستان انقلابی او بازداشت و اعدام شدند.

دولت‌آبادی به خانه‌ای امن پناه برد. پس از دریافت تضمین شفاهی امنیتش از سفارت بریتانیا، به روستای قلهک در شمال تهران رفت که تحت حمایت بریتانیا قرار داشت. پدرش در آن‌جا خانه‌ای ییلاقی در مجاورت اقامتگاه تابستانی بریتانیا داشت.

پس از مذاکراتی با دربار، دولت‌آبادی پیشنهاد تبعید داوطلبانه را پذیرفت و اندکی بعد ایران را ترک کرد.

تبعید و بازگشت به ایران

دولت‌آبادی در آستانه انقلاب ترکان جوان به استانبول رسید، اما انجمن سعادت، که تحت سلطه مشروطه‌خواهان تبعیدی آذربایجانی قرار داشت، استقبال گرمی از او نکرد. اعضای این انجمن به پیشینه و انگیزه‌هایش بدگمان بودند.

آشنایی او با رهبران کمیته اتحاد و ترقی، ازجمله شاهزاده صلاح‌الدین، رهبر حزب فدرالیست احرار؛ طلعت پاشا، که بعدها یکی از سه رهبر اصلی ترکان جوان شد؛ و شیخ جمال‌الدین، شیخ‌الاسلام استانبول، روحیه‌اش را تقویت کرد. بااین‌حال، این افراد کمک عملی چندانی برای پیشبرد آرمان مشروطه در ایران نکردند.

دولت‌آبادی به داشتن «عقاید فاسد» متهم شد و ناچار به استعفا و کناره‌گیری موقت از فعالیت سیاسی شد.

دولت‌آبادی در اکتبر ۱۹۰۹ [پاییز ۱۲۸۸]، سه ماه پس از بازپس‌گیری تهران به دست نیروهای مشروطه‌خواه در ژوئیه همان سال، به پایتخت بازگشت.

تردیدهای او بی‌دلیل نبود. با وجود آشنایی شخصی با بیشتر رهبران انقلاب، تلاشش برای اتخاذ موضعی میانه میان اعتدالیون و رادیکال‌های حزب دموکرات، او را بیش از پیش منزوی کرد.

تمایل او به نصیحت کردن صاحبان قدرت نیز به حاشیه‌ رفتنش دامن زد. اگرچه سرانجام به دموکرات‌ها متمایل شد، هرگز از نقشی که خود برای خویش تعریف کرده بود، یعنی «میانجی میان احزاب»، دست نکشید. (حیات یحیی، جلد سوم، ص. ۱۲۱)

دیدگاه‌های سیاسی او درباره ضرورت جدایی اقتدار دینی از اقتدار غیردینی نیز نتوانست جایگاهش را در میان روحانیان تقویت کند. او در رساله‌های ارمغان یحیی و راهنمای انتخابات مجلس شورای ملی از انتخاب نمایندگان غیرروحانی حمایت می‌کرد.

ناکامی‌های او با نتیجه انتخابات مجلس در ژوئن ۱۹۱۱ میلادی به اوج تازه‌ای رسید. در آن زمان، اعتبارنامه نمایندگی‌اش از کرمان در مجلس دوم، با مخالفت شدید رقبای روحانی روبه‌رو شد.

دولت‌آبادی به داشتن «عقاید فاسد» متهم شد و ناچار به استعفا و کناره‌گیری موقت از فعالیت سیاسی شد. او که به دنبال بهانه‌ای برای خروج از ایران بود، در ژوئیه ۱۹۱۱ به دعوت برگزارکنندگان کنگره بین‌المللی نژادها، گردهمایی‌ای با اهداف بشردوستانه در لندن، راهی اروپا شد. (حیات یحیی، جلد سوم، صص. ۱۵۲–۱۴۴)

دولت‌آبادی سپس به یکی از اعضای برجسته کمیته تازه‌تأسیس دفاع ملی در همدان و بعد در کرمانشاه تبدیل شد.

جنگ جهانی اول و فعالیت‌های ملی‌گرایانه

در آستانه جنگ جهانی اول، اوضاع داخلی ایران و بیم تجزیه کشور ذهن میهن‌دوستانی چون دولت‌آبادی را به خود مشغول کرده بود.

او اندکی پس از بازگشت به تهران، به جمع ملی‌گرایانی پیوست که به «مهاجرین» معروف شدند و در نوامبر ۱۹۱۵ [پاییز ۱۲۹۴ خورشیدی]، در اعتراض به تهدید حمله روسیه، پایتخت را به مقصد قم ترک کردند.

دولت‌آبادی سپس به یکی از اعضای برجسته کمیته تازه‌تأسیس دفاع ملی در همدان و بعد در کرمانشاه تبدیل شد. (حیات یحیی، جلد سوم، ص. ۳۰۰ به بعد)

این کمیته با حمایت آلمان تشکیل شده بود و به دولتی موقت برای سازمان‌دهی مقاومت ملی در برابر اشغال ایران از سوی نیروهای بریتانیا و روسیه تبدیل شد.

پس از چند شکست نظامی در سال‌های ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ میلادی، ملی‌گرایان به قصرشیرین عقب‌نشینی کردند و مدتی زیر حمایت سران ایل سنجابی قرار گرفتند. آنان اندکی بعد راهی بغداد و سپس استانبول شدند.

دولت‌آبادی در اوایل سال ۱۹۱۶ به استانبول رسید و با فضای ناامیدی در میان تبعیدیان مواجه شد؛ گروهی که اختلافات جناحی و دشمنی‌های شخصی در صفوفشان ریشه دوانده بود.

او که از توانایی سیاسی و ابتکار عمل برخوردار بود، توانست ارتباط خود را با ترکان جوان احیا کند. احتمالاً به پیشنهاد طلعت پاشا، ابتدا به برلین و سپس به استکهلم رفت؛ شهری که در آن زمان یکی از مراکز گردآوری اطلاعات و فعالیت‌های جاسوسی بود. (حیات یحیی، جلد چهارم، صص. ۴۰–۳۲)

به نظر می‌رسد دولت‌آبادی به بهانه شرکت در کنگره بین‌المللی سوسیالیست‌ها، در برخی فعالیت‌های اطلاعاتی نیز مشارکت داشته است. (حیات یحیی، جلد چهارم، ص. ۵۳)

پس از انقلاب بلشویکی اکتبر ۱۹۱۷ و عقب‌نشینی نیروهای روسیه از جبهه‌های قفقاز و آناتولی، ازجمله آذربایجان ایران، دولت‌آبادی با شتاب به کشور بازگشت.

او با بهره‌مندی از کمک‌های سخاوتمندانه آلمان، ظاهراً مأموریت یافت مقاومت ملی‌گرایانه‌ای با گرایش طرفدار آلمان را در برابر پیشروی قریب‌الوقوع نیروهای بریتانیا در شمال ایران سازمان دهد. (حیات یحیی، جلد چهارم، صص. ۱۶۶–۱۶۰)

نشانه‌های چنین مقاومتی از پیش در قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز و جنبش جنگل در گیلان آشکار شده بود.

او به‌سرعت توانست رابطه‌ای نزدیک، هرچند کوتاه‌مدت، با رضاخان برقرار کند. رضاخان برای بسیاری از مشروطه‌خواهان سرخورده‌ای چون دولت‌آبادی، قهرمان برقراری امنیت و نوسازی ملی به شمار می‌رفت.

پایان جنگ و تحولات سیاسی پس از آن

آتش‌بس عمومی اکتبر ۱۹۱۸، همراه با سقوط ترکان جوان و امپراتوری آلمان، به این مقاومت پایان داد.

دولت‌آبادی که با ضرورت دشوار تغییر جهت سیاسی روبه‌رو شده بود، برای جلب حمایت به قدرت پیروز جنگ، یعنی بریتانیا، روی آورد.

او در اصفهان توانست به کمیته مخفی آهن نفوذ کند؛ تشکلی که ظاهراً برای ایجاد جبهه‌ای متحد و طرفدار بریتانیا در ایران آشفته پس از جنگ تشکیل شده بود. (حیات یحیی، جلد چهارم، صص. ۱۱۵–۱۱۴ و ۱۶۷ به بعد)

بااین‌حال، او خیلی زود از هرگونه نقش مؤثر در این تشکل تشریفاتی کنار گذاشته شد؛ احتمالاً به این دلیل که دیگر شرکت‌کنندگان طرفدار بریتانیا به او اعتماد نداشتند.

از سوی دیگر، افزایش مخالفت عمومی با قرارداد ۱۹۱۹ ایران و بریتانیا ایجاب می‌کرد که دولت‌آبادی اختلافات خود را با نخست‌وزیر، میرزا حسن‌خان وثوق‌الدوله، و متحدانش آشکارتر کند.

کمیته آهن بعدها در تهران به کمیته زرگنده تغییر شکل داد و به یکی از گروه‌های حامی کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ شمسی / ۱۹۲۱ میلادی تبدیل شد.

در فضای سیاسی پرمخاطره تهران پس از جنگ، دفاع دولت‌آبادی از همبستگی سیاسی و میهن‌دوستی مبتنی بر ساده‌زیستی، ازجمله در قالب انتقادهایش از قرارداد ۱۹۱۹ و انتخابات دست‌کاری‌شده مجلس چهارم، تنها به تداوم انزوای سیاسی او انجامید.

ظهور رضاخان سردارسپه، که بعدها رضاشاه شد، به‌ویژه پس از سقوط دولت سیدضیاءالدین طباطبایی در ژوئن ۱۹۲۱، فرصت‌های تازه‌ای پیش روی دولت‌آبادی قرار داد.

او به‌سرعت توانست رابطه‌ای نزدیک، هرچند کوتاه‌مدت، با رضاخان برقرار کند. رضاخان برای بسیاری از مشروطه‌خواهان سرخورده‌ای چون دولت‌آبادی، قهرمان برقراری امنیت و نوسازی ملی به شمار می‌رفت.

رضاخان نیز در دولت‌آبادی روحانی‌ای نوگرا می‌دید که حاضر بود از برنامه‌های او حمایت کند؛ آن هم در ازای دستیابی به جایگاهی در عرصه اصلی سیاست که مدت‌ها در انتظارش بود.

با مرعوب شدن روحانیان مخالف به دست رژیم نظامی جدید، دولت‌آبادی در ژانویه و فوریه ۱۹۲۳ توانست به‌ عنوان نماینده اصفهان در مجلس پنجم انتخاب شود. او در مجلس به یکی از حامیان اولیه رضاخان تبدیل شد و نقشی قابل توجه ایفا کرد.

دولت‌آبادی همچنین عضو بانفوذ کمیته‌ای متشکل از هشت سیاستمدار لیبرال، ازجمله محمد مصدق و حسن تقی‌زاده، بود که مدتی در امور داخلی و خارجی به رضاخان مشورت می‌دادند. (حیات یحیی، جلد چهارم، ص. ۳۲۵)

یحیی، با وجود نگرانی‌های قابل درک، یکی از چهار نماینده‌ای بود که در ۹ آبان ۱۳۰۴ شمسی / ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵ علیه انقراض سلسله قاجار و واگذاری سلطنت به رضاشاه پهلوی سخن گفتند و رأی مخالف دادند.

مخالفت با انقراض قاجار

دولت‌آبادی در سال ۱۳۰۳ شمسی / ۱۹۲۴ میلادی، ابتدا از فراخوان رضاخان برای برقراری جمهوری حمایت کرد، اما بعدها درباره میزان دخالت بریتانیا در این ماجرا به ظن و گمان‌هایی توطئه‌محور رسید.

پس از شکست طرح جمهوری‌خواهی، دولت‌آبادی و هم‌فکران لیبرالش در مجلس با انتخابی ناخوشایند روبه‌رو شدند: حمایت از دودمان رو به زوال قاجار یا پشتیبانی از خواست رضاخان برای تغییر نظام سلطنتی.

یحیی، با وجود نگرانی‌های قابل درک، یکی از چهار نماینده‌ای بود که در ۹ آبان ۱۳۰۴ شمسی / ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵ علیه انقراض سلسله قاجار و واگذاری سلطنت به رضاشاه پهلوی سخن گفتند و رأی مخالف دادند.

این اقدام اعتراضی که با ارجاع به قانون اساسی مشروطه و فرمان سال ۱۹۰۶ تقویت شده بود، سرنوشت سیاسی دولت‌آبادی را رقم زد. او و دیگر سیاستمداران باسابقه به فراموشی سیاسی سپرده شدند و دیگر نتوانستند به جایگاه پیشین خود بازگردند.

دولت‌آبادی پس از سه سال اقامت در بروکسل، که در آن‌جا به‌ طور غیررسمی نقش وابسته فرهنگی را برعهده داشت، به تهران بازگشت و از فعالیت سیاسی کناره گرفت. او در این دوره خاطرات مشهور خود را با عنوان تاریخ معاصر یا حیات یحیی به پایان رساند.

وی در سال ۱۳۱۸ شمسی / ۱۹۳۹ میلادی درگذشت و در خانه ییلاقی خود در زرگنده، در قلهک، به خاک سپرده شد. این محل بعدها گسترش یافت و کتابخانه‌ای عمومی به آن افزوده شد […].

جایگاه تاریخی یحیی دولت‌آبادی

یحیی دولت‌آبادی بیش از هر چیز نمایانگر روح نوگرایی در ربع قرن میان ترور ناصرالدین‌شاه در سال ۱۸۹۶ و به سلطنت رسیدن رضاشاه پهلوی در سال ۱۹۲۵ بود؛ دوره‌ای سرنوشت‌ساز در شکل‌گیری ایران مدرن.

او نه‌تنها شاهد تحولات بزرگ زمان خود بود و آن‌ها را برای نسل‌های بعد ثبت کرد، بلکه خود نیز در شکل‌گیری آموزش نوین، گسترش مشروطه‌خواهی، رویدادهای انقلابی و پس از انقلاب و ظهور سلسله پهلوی نقش داشت.

موضوعات محوری اندیشه او عبارت بودند از:

  • جدایی اقتدار روحانی از قدرت سیاسی؛

  • اهمیت آموزش و، در سال‌های بعد، برنامه‌ریزی اقتصادی؛

  • پایبندی به قانون اساسی مشروطه؛

  • محکوم کردن دسته‌بندی‌ها و اختلافات جناحی در سیاست؛

  • تأکید بر اخلاق و میهن‌دوستی.

دولت‌آبادی در چهار جلد خاطرات خود هرگز به وابستگی‌اش به بابیه اشاره نکرد، اما مسیر زندگی‌اش نشان داد که فرهنگ سیاسی غالب تا چه اندازه می‌تواند در برابر اصلاح‌طلبانی با پیشینه‌های مذهبی غیرمتعارف مانع ایجاد کند.

این دیدگاه‌ها ریشه در نوگرایی متأثر از غرب داشتند که در نسل او شکل گرفته بود؛ هرچند گرایش مذهبی‌اش نیز در جاذبه برخی از این اندیشه‌ها برای او مؤثر بود.

درواقع، اصرار او بر حفظ هویت خصوصی بابی خود، درحالی‌که می‌کوشید با نظام سیاسی لیبرال زمانه سازگار شود، بزرگ‌ترین مانع موفقیت سیاسی‌اش بود.

دولت‌آبادی در چهار جلد خاطرات خود هرگز به وابستگی‌اش به بابیه اشاره نکرد، اما مسیر زندگی‌اش نشان داد که فرهنگ سیاسی غالب تا چه اندازه می‌تواند در برابر اصلاح‌طلبانی با پیشینه‌های مذهبی غیرمتعارف مانع ایجاد کند.

از دید روحانیان، هیچ‌کس به‌اندازه دولت‌آبادی نماد ماهیت بدعت‌آمیز نوگرایی نبود؛ این در حالی بود که او در تمام عمرش کوشید ظاهر و پوشش اسلامی خود را حفظ کند.

خودسانسوری و لحن خودحق‌پندارانه دولت‌آبادی از کیفیت اثری کاست که در غیر این صورت، می‌توانست یکی از برجسته‌ترین روایت‌های زندگی او باشد. بااین‌حال، خاطراتش همچنان از بهترین آثاری است که مردان نسل او به یادگار گذاشته‌اند.

باید توانایی او را در ترکیب بینش، دقت، نظم و بی‌طرفی نسبی در روایت تاریخ ایران مدرن به رسمیت شناخت.

سبک ادبی او، با وجود آن‌که استفاده مداوم از زمان حال برای القای حس هم‌زمانی گاه به آن لطمه می‌زد، دانش گسترده نویسنده‌ای باتجربه را با انعطاف‌پذیری یک سیاستمدار و قدرت تحلیل یک مورخ درهم می‌آمیخت.

او خاطراتش را براساس یادداشت‌ها و دفترچه‌هایی نوشت که طی سال‌ها نگه داشته بود. نخستین نسخه خاطرات در سال ۱۳۱۴ شمسی / ۱۹۳۵ میلادی تکمیل شد و او در سال ۱۳۱۶ شمسی / ۱۹۳۷ میلادی آن را بازنگری کرد؛ بازنگری‌ای که در برخی موارد باعث شد برداشت‌های فوری و اولیه خود را به نفع قضاوت‌های مبتنی بر آگاهی‌های بعدی کنار بگذارد.

کتاب‌شناسی

  • سید علی‌محمد دولت‌آبادی، خاطرات سید علی‌محمد دولت‌آبادی، به کوشش ح. دولت‌آبادی، تهران، ۱۳۶۲ شمسی / ۱۹۸۳ میلادی.

  • میرزا محمودخان احتشام‌السلطنه، خاطرات احتشام‌السلطنه، به کوشش م.-م. موسوی، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۶ شمسی / ۱۹۸۷ میلادی.

  • م. هدایت، خاطرات و خطرات، تهران، ۱۳۴۴ شمسی / ۱۹۶۵ میلادی.

  • م. مصدق، خاطرات و تألمات مصدق، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۶۵ شمسی / ۱۹۸۶ میلادی، ص. ۸۳.

  • ع.-ع. مورخ‌الدوله سپهر، ایران در جنگ بزرگ، تهران، ۱۳۳۶ شمسی / ۱۹۵۷ میلادی، صص. ۲۳۷–۲۷۶.

  • ع. نیکوهمت، «حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی»، مجله وحید، شماره ۱۲، ۱۳۵۳ شمسی / ۱۹۷۴ میلادی، صص. ۹۲۷–۹۳۱.

  • ح. سعادت نوری، «حاج میرزا یحیی دولت‌آبادی»، مجله ارمغان، شمارهٔ ۳۶، ۱۳۴۵ شمسی / ۱۹۶۶ میلادی، صص. ۳۳۶–۳۴۵.

  • س. ح. تقی‌زاده، زندگانی طوفانی: خاطرات سید حسن تقی‌زاده، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۶۷ شمسی / ۱۹۸۸ میلادی، صص. ۳۶، ۵۹، ۱۲۴ و ۱۹۸–۲۰۳.

  • تاریخ بیداری، به کوشش عبدالعلی سعیدی سیرجانی

منبع: ایرانیکا – نویسنده این مدخل: عباس امانت

۲۵۹

کد مطلب 2293300

  • حیاتِ پرماجرای یحیی دولت‌آبادی؛ از تکفیر در اصفهان تا مخالفت با انقراض قاجاریه و خانه‌نشینی

    حیاتِ پرماجرای یحیی دولت‌آبادی؛ از تکفیر در اصفهان تا مخالفت با انقراض قاجاریه و خانه‌نشینی

  • غلامرضا تختی با لبخند پشت دوربین فیلمبرداری؛ دهه ۳۰ / عکس

    غلامرضا تختی با لبخند پشت دوربین فیلمبرداری؛ دهه ۳۰ / عکس

  • خاطرات هاشمی ۴ آبان ۱۳۸۲: دکتر روحانی گله‌مند است‌ که در خطبه‌های نمازجمعه درباره کار او چیزی نگفته‌ام

    خاطرات هاشمی ۴ آبان ۱۳۸۲: دکتر روحانی گله‌مند است‌ که در خطبه‌های نمازجمعه درباره کار او چیزی نگفته‌ام

Leave a Comment

Are you human? Please solve:Captcha